تماس با من
پروفایل
نویسنده وبلاگ عباس یوسفی
لینک دوستان

کیف زنانه و مردانه

ساعت مچی مردانه و زنانه

صابون کوسه

بالون آرزو

کيف زنانه

عروسک

عينک آفتابي

عينک ريبن

هديه تولد براي آقايان

هديه تولد براي دختر

هديه تولد براي خانم ها

هديه تولد براي پسر

خريد ساعت مچي مردانه

خريد ساعت مچي زنانه

دکوري


      آدمای گنده (زندگینامه انسانهای بزرگ تاریخ علم)

دانشمندانی که به جرم زن بودن از جایزه نوبل محروم شدند نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩٢/۳/۳

روزالیند فرانکلین و محققان زن دیگری که در کشف شکافت هسته‌ای، ساخت بمب اتم و شناسایی کروموزوم‌های جنسی پیشرو بوده‌اند، تنها به دلیل زن بودن از دریافت جایزه نوبل و اعتبار علمی آن محروم شده‌اند.

زمانی که نشنال جئوگرافیک در فروردین‌ماه امسال نامه فرانسیس کریک (برنده جایزه نوبل سال 1962/1341) به پسر 12 ساله‌اش را منتشر کرد که در آن به توصیف DNA پرداخته بود، کامنت‌های متعددی دریافت کرد که در مورد تبعیض جنسی و نادیده گرفته‌شدن یکی از همکاران او نوشته شده بودند. کریک در سال 1962/1341 همراه با جیمز واتسون و موریس ویلکینز به دلیل کشف ساختار دی.ان.ای برنده جایزه نوبل شده بود؛ اما کسی از روزالیند فرانکلین، زنی که تحقیقات او باعث کشف ساختار نهایی شده بود، نامی نبرد. در ادامه می‌بینیم فرانکلین تنها زنی نبود که به دلیل تبعیض جنسی از دریافت جایزه نوبل محروم شد.

تلاش‌های روزالیند فرانکلین، زیست‌فیزیکدان انگلیسی که نقش بسزایی در کشف ساختار دی.ان.ای داشت، به سادگی هنگام اعلام برندگان جایزه نوبل نادیده گرفته شد. روث لوین سیم، استاد بازنشسته شیمی City College ساکرمنتو می‌نویسد: «فرانکلین تنها زنی نبود که در دنیای مردانه پژوهش نادیده گرفته شد؛ اما بی‌عدالتی در مورد او سروصدای زیادی به پا کرد».

آن لینکلن، جامعه‌شناس دانشگاه ساوث‌متودیست در تگزاس که دارد در مورد تبعیض جنسی در محیط‌های علمی مطالعه می‌کند، می‌گوید: «زن‌ها چندین قرن است که به عنوان اعضای افتخاری هیأت علمی کار می‌کنند و اعتباری که تلاش‌های آنها کسب می‌کند به پای همسران یا همکاران مرد آنها نوشته می‌شود. از نام این زنان در مقالات علمی و کتاب‌های مرجع خبری نیست».

لورا هوپز از دانشکده پونوما در کالیفرنیا می‌گوید: «زنان پژوهشگر امروزه معتقدند که اوضاع بهتر شده و در محیط‌های علمی پذیرفته‌شده‌تر هستند؛ البته تا زمانی که با واقعیت زشت تبعیض برخورد نکرده باشند. حقیقت این است که تبعیض جنسی کم‌رنگ‌تر شده؛ اما هنوز از بین نرفته است».

در ادامه داستان 6 محقق دیگر را می‌بینید که به‌رغم اینکه تحقیقات آنها پیشرو و بنیادین بوده، نامی از آنها نشنیده‌اید؛ تنها به این دلیل که زن بوده‌اند. به موارد نادیده‌گرفته‌شدن زنان و تلاش‌های آنها در محیط‌های علمی مردسالار اثر ماتیلدا می‎گویند.

 

جاسلین بل برنل

بل برنل در سال 1943/1322 در ایرلند شمالی به دنیا آمد و  24 سال بعد زمانی که دانشجوی کارشناسی ارشد ستاره‌شناسی رادیویی در کمبریج انگلستان بود، پالسارها (تب‌اخترها) را کشف کرد.

تپ‌اخترها بقایای ستارگان عظیمی هستند که به ابرنواختر تبدیل می‌شوند. آنها طی زمان به ستارگانی بسیارچگال تبدیل خواهند شد. بل برنل موفق شد با بررسی سیگنال‌های ارسال شده توسط چرخش این سیارات که در بیش از 4.8 کیلومتر کاغذ به وسیله تلسکوپ رادیویی که خودش نیز در ایجاد آن همکاری کرده بود، ثبت شده بود به وجود تپ‌اخترها پی ببرد.

یافته‌های او موضوع جایزه نوبل فیزیک سال 1974/1353 بود که از سوی آکادمی علوم سوئد به آنتونی هویش که سرپرست بل برنل بود و مارتین رایل، یکی دیگر از ستاره‌شناسان رادیویی دانشگاه کمبریج اهدا شد!

این رفتار ناعادلانه موجی از هم‌دردی را برای بل برنل ایجاد کرد؛ اما خود او در مصاحبه با نشنال جئوگرافیک می‌گوید: «آن زمان مردم فکر می‌کردند در محیط‌‌های علمی همیشه یک مرد هست که فکر می‌کند و گروهی از دستیاران را که تنها وظیفه اجرای دستورات او را به عهده دارند، هدایت خواهد کرد».

بل برنل معتقد است به‌رغم همدردی با او و اینکه دیگران می‌دانستند در کشف تپ‌اخترها پیشرو بوده، هنوز هم دارد طعم تبعیض جنسیتی را می‌چشد. او می‌گوید: «به من کمتر مشاغل تحقیقاتی پیشنهاد می‌شد. بسیاری از موقعیت‌هایی که به عنوان یک  متخصص اخترفیزیک داشتم در حوزه آموزش، کارهای اجرایی و مدیریتی بود. ایجاد تعادل میان کار و خانواده هم بسیارسخت بود و بخشی از آن به این برمی‌گشت که مرخصی زایمان به مادران داده نمی‌شد».

او تمام این سال‌ها تلاش کرده برای زنان در محیط‌های آکادمیک شرایط بهتری را فراهم کند. بل برنل می‌گوید دانشگاه‌هایی هستند که شرایط بهتری را برای پژوهشگران زن فراهم می‌کنند؛ اما تمام سیستم آموزش و پژوهش باید شیوه متعادل‌تری را در پیش بگیرد.

او اخیرا هدایت گروهی را در انجمن سلطنتی ادینبورگ به عهده گرفته که دارند روی شیوه‌های افزایش تعداد زنان محقق در شاخه‌های متعدد فناوری، مهندسی، علوم و ریاضی تلاش می‌کنند.

 

استر لدربرگ

استر لدربرگ در سال 1922/1301 به دنیا آمد تا پایه‌گذار تحقیقات آتی در زمینه وراثت ژنتیکی در باکتری‌ها، ساماندهی بیان ژن و نوترکیبی باشد.

او به عنوان یک میکروبیولوژیست بیشتر برای کشف ویروسی که می‌تواند باکتری‌ها را آلوده کند و باکتریوفاژ نامیده می‌شود، شناخته شده است. علاوه بر این خانم لدربرگ زمانی که همراه با همسرش جاشوآ لدربرگ روی باکتری‌ها کار می‌کرد، موفق شد شیوه ساده‌ای را برای انتقال آنها از یک پتری‌دیش به دیگری ابداع کند که هنوز مورد استفاده قرار می‌گیرد.

جاشوآ لدربرگ که در سال 1958/1337 همراه با جورج بیدل و ادوراد تاتوم جایزه نوبل پزشکی را به خود اختصاص داد، بخشی از موفقیت خود را مدیون این تکنیک تازه بود.

استنلی فالکوف، استاد بازنشسته میکروبیولوژی دانشگاه استنفورد می‌نویسد: «خانم لدربرگ به دلیل کشف باکتریوفاژ لاندا، فاکتور باروری و مخصوصا تکنیکی برای کپی کردن باکتری‌ها در پلیت‌های تازه شایسته بردن این جایزه بود»؛ اما می‌دانیم که آن را دریافت نکرد.

فالکوف که در استنفورد با خانم لدربرگ همکار بوده، در مراسم یادبود او در سال 2006/1385 می‌گوید: «او با چهره‌های دیگر تبعیض نیز مواجه بود. لدربرگ می‌بایست برای اینکه به عنوان یک دانشیار پژوهشی کار کند، با سیستم مبارزه کند، در حالی که استادتمام بود. آن سال‌ها سال‌های سختی برای زنان پژوهشگر بودند».

 

Chien-Shiung Wu

او که متولد سال 1912/1291 در لیو هو، چین است، نه‌تنها در پروژه منهتن (که منجر به ساخت بمب اتمی شد) مشارکت داشته؛ بلکه باعث نقض یکی از قوانین پذیرفته‌شده فیزیک در سال‌های گذشته شده است. وو در دهه 1940/1320 برای همکاری با پروژه منهتن و هدایت تحقیقات در زمینه غنی‌سازی اورانیوم به استخدام دانشگاه کلمبیا درآمد. او پس از جنگ جهانی نیز در ایالات متحده ماند و به یکی از شناخته‌شده‌ترین فیزیکدانان تجربی زمان خود تبدیل شد.

در اواسط دهه 1950/1330، دو فیزیکدان نظری به نام‌های تسونگ‌ دائو لی و چن نینگ یانگ به سراغ وو رفتند تا از او برای نقض تقارن پاریته کمک بگیرند. آنها می‌خواستند تئوری‌ای که حرکت آینه‌ای ذرات را مطرح می‌کرد، رد کنند.  وو با آزمایش واپاشی ذرات کبالت 60 نشان داد که حرکت آینه‌ای ذراتی که به سمت راست و چپ حرکت می‌کنند، صحت ندارد. او با این کار تئوری‌ای را نقض کرد که برای 30 سال پذیرفته شده بود.

این کشف انقلابی ارزش دریافت جایزه نوبل را داشت؛ البته برای لی و یانگ و باز هم تلاش‌های یک محقق زن دیگر نادیده گرفته شد. نینا آبیرام که تاریخ‌دان علم است، می‌گوید: «مردم دیدند که اهدای جوایز نوبل عادلانه نیست و البته گاهی هم می‌تواند نژادپرستی چاشنی آن شود».

وو در سال 1997/1376 بر اثر سکته قلبی در نیویورک درگذشت.

 

لیز میتنر

میتنر که متولد 1878/1257 در وین، اتریش بود، به عنوان یک فیزیکدان هسته‌ای موفق شد شکافت هسته‌ای را کشف و تشریح کند. نتیجه تلاش او مقدمه تولید بمب اتم را فراهم کرد؛ اما داستان زندگی او کلاف درهم‌پیچیده‌ای از تبعیض جنسیتی، سیاست و نژادپرستی بود.

میتنر پس از دریافت مدرک دکترای خود از دانشگاه وین به برلین آمد و همکاری با اوتو هان را شروع کرد. این دو رابطه کاری خود را برای بیش از 30 سال حفظ کردند. پس از آنکه آلمان نازی در سال 1938/1317 اتریش را به خود الحاق کرد، میتنر که یهودی بود به استکهلم در سوئد رفت و طی مکاتبات و جلسات مخفیانه با هان کار روی فرضیه شکافت هسته‌ای را ادامه داد.

آزمایش‌های هان نشان می‌دادند باید شکافت هسته‌ای حقیقت داشته باشد؛ اما او از تشریح آن عاجز بود. در نهایت این میتنر و خواهرزاده‌اش بودند که توانستند فرضیه را آماده کنند.

هان نتایج پژوهش خود را بدون اینکه نامی از میتنر ببرد، منتشر کرد؛ البته عده‌ای معتقدند که میتنر می‌دانست و درک می‌کرد که این پنهان‌کاری علمی به دلیل وجود نازی‌ها در آلمان بوده است.

لوین سایم که زندگی‌نامه میتنر را نوشته، می‌گوید: «نبودن نام او در این مقالات باعث شد سهمی در تئوری شکافت هسته‌ای نداشته باشد».

نکته دیگر جنسیت میتنر بود. او همان سال‌ها در نامه به دوستی نوشت: «زن بودن در سوئد، گناه بزرگی است». یکی از اعضای کمیته نوبل کاملا عامدانه تلاش کرد او را کنار بگذارد و در نهایت جایزه نوبل شیمی سال 1944/1323 برای شکافت هسته‌ای به‌تنهایی به هان رسید.

سایم می‌گوید: «همکاران میتنر مانند نیلز بوهلر به خوبی می‌دانستند که او نقش مؤثری در کشف شکاف هسته‌ای داشته؛ اما نبودن نام او در مقاله اولیه و عدم دریافت جایزه نوبل، باعث شد او کاملا نادیده گرفته شود».

میتنر در سال 1968/1349 در کمبریج، انگلستان درگذشت.

 

روزالیند فرانکلین

او که متولد سال 1920/ 1299در لندن بود با به کارگیری پرتو ایکس برای تصویربرداری از دی.ان.ای توانست زیست‌شناسی را متحول کند. سایم می‌گوید: «داستان فرانکلین یکی از شناخته‌شده‌ترین و شرم‌بارترین نمونه‌های نادیده‌گرفتن یک پژوهشگر پیشرو به دلیل زن بودن است».

فرانکلین دکترای خود را از دانشگاه کمبریج دریافت کرد و پس از آن سه سال را در مؤسسه‌ای در پاریس به یادگیری تکنیک‌های شکست پرتو ایکس پرداخت که به او اجازه می‌داد ساختار بلورها را به کمک این پرتو بررسی کند.

او در سال 1951/1330 به انگلستان برگشت و در آزمایشگاه جان راندال وابسته به کالج کینگ در لندن به عنوان دستیار تحقیقاتی مشغول به کار شد. او به زودی با موریس ویلکینز برخورد کرد که داشت گروه خودش را برای کشف ساختار دی.ان.ای رهبری می‌کرد.

فرانکلین و ویلکینز در دو پروژه جداگانه روی دی.ان.ای کار می‌کردند. همزمان با آنها جیمز واتسون و فرانسیس کریک نیز در تلاش بودند ساختار این ماده ژنتیکی را شناسایی کنند. آنها با ویلکینز تماس گرفتند و او تصویری را که فرانکلین از دی.ان.ای تهیه کرده بود، بدون اینکه به او اطلاع بدهد به واتسون و کریک نشان داد.

این عکس که به عکس 51 معروف است به واتسون، کریک و ویلکینز کمک کرد ساختار دی.ان.ای را شناسایی کرده و نتیجه را در مجموعه مقالاتی در نشریه نیچر منتشر کنند. فرانکلین هم با انتشار مقاله‌ای مشابه به تشریح جزئیات بیشتری در مورد دی.ان.ای پرداخت.

تصویری که فرانکلین تهیه کرده بود، کلید اصلی حل معما بود؛ اما جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی سال 1962/1341 را برای ویلکینز، واتسون و کریک به ارمغان آورد. فرانکلین چهار سال پیش از دریافت این جایزه توسط این گروه در اثر ابتلا به سرطان تخمدان درگذشته بود.

 

نتی استیونس

استیونس که در سال 1861/1240 در ورمونت به دنیا آمد، اولین محققی بود که نشان داد جنسیت بیشتر از اینکه تابع شرایط محیطی یا عوامل دیگر باشد، تابع کروموزم‌ها است. او پس از دریافت دکترای خود به تحقیق در مورد شیوه‌های تعیین جنسیت پرداخت.

او با تحقیق روی لارو میل‌ورم نشان داد در جنس نر هر دو کروموزوم X و Y وجود دارند؛ اما در جنس ماده فقط می‌شود کروموزوم‌های جنسی X را مشاهده کرد.

ادموند ویلسون کمی دیرتر از استیونس این تحقیقات را شروع کرد؛ اما چون استیونس مانند بسیاری از محققان زن دیگر قربانی اثر ماتیلدا شد، در نهایت همه اعتبار این موفقیت به ویلسون و توماس هانت مورگن، متخصص ژنتیک برجسته آن زمان رسید.

مورگن اغلب به عنوان پژوهشگری شناخته می‌شود که شیوه تعیین جنسیت را کشف کرد؛ اما حقیقت این است که او از نتایج کار استیونس که طی مکاتبات خود با او به دست می‌آورد، برای نوشتن کتابش استفاده کرد، بی‌آنکه نامی از استیونس ببرد.

هوپر می‌گوید: «مورگن نه‌تنها دین خود به تلاش‌های استیونس و دانش او را ادا نکرد؛ بلکه پس از مرگ استیونس در اثر ابتلا به سرطان سینه در سال 1912/1291 در مقاله‌ای که در نشریه ساینس نوشت او را فاقد نگاه علمی گسترده به علوم دانست».

منبع: خبر آنلاین

  نظرات ()
هشت دانشمند تاثیرگذار 2013 از نگاه تایم نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩٢/٢/٢

مجله «تایم» فهرستی از 100 شخصیت تأثیرگذار جهان در سال 2013 را منتشر کرده که در بین آنها نام هشت دانشمند و محقق حوزه پزشکی و فضا دیده می‌شود.

به گزارش سرویس علمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، دستاوردهای چشمگیر در حوزه پزشکی و علوم فضا شامل درمان ایدز در یک نوزاد تازه متولد شده، راهکار مؤثر برای مقابله با سرطان سینه، موفقیت یک شرکت خصوصی در پرتاب فضاپیمای باری به فضا، دستاوردهای مریخ نورد کنجکاوی و شکار سیارک‌های تهدید کننده زمین، علت اصلی انتخاب دانشمندان به عنوان چهره‌های تاثیرگذار علمی اعلام شده است.

«کیمبرلی بلک ول»

مدیر برنامه سرطان سینه در موسسه سرطان دوک بدلیل تلاش برای توسعه روش درمانی موثر در این فهرست جای گرفته است؛ تحقیقات این دانشمند بر شکل بسیار تهاجمی سرطان سینه که در آن سلول ها مقادیر قابل توجهی پروتئین HER2 تولید می‌کنند، متمرکز است.

دستاورد «بلک ول» بمب هوشمند (smart bomb) است که یک سم ضد سرطان حاوی آنتی بادی با قابلیت تشخیص تومور سرطانی است؛ در این روش درمانی که عوارض جانبی محدودی در پی دارد، سلول های سالم در امان مانده و شانس نجات فرد افزایش پیدا می‌کند.

«هانا گی»، «کاترین لوزوریگا» و «دبورا پرسوآد»

«هانا گی» ، «کاترین لوزوریگا» و «دبورا پرسوآد» سه ایمونولوژیست دانشگاه های می سی سی پی، ماساچوست و جان هاپکینز بدلیل تلاش برای درمان ایدز یک نوزاد تازه متولد شده، در فهرست 100شخصیت تأثیر گذار مجله تایم جای گرفتند.

«الون ماسک»، «پیتر تایزینگر و ریچارد کوک» و «دان یئومانس»

در حوزه علوم فضا نیز نام چهار دانشمند و محقق به چشم می خورد. «الون ماسک»، بنیانگذار و مدیرعامل شرکت خصوصی اسپیس ایکس که تصویر وی روی جلد مجله چاپ شده است، بدلیل موفقیت در برنامه پرتاب موشک فالکون 9 و ارسال «دراگون» بعنوان نخستین کپسول باری خصوصی جهان در این فهرست جای گرفت.

همچنین «پیتر تایزینگر» و «ریچارد کوک»،‌ از مدیران تیم مأموریت مریخ نورد کنجکاوی در آزمایشگاه پیشرانه جت (JPL) ناسا نیز بدلیل کسب نتایج قابل توجه در سیاره سرخ، از سوی سردبیران مجله تایم انتخاب شدند.

«دان یئومانس»،‌ شکارچی سیارک ها و سرپرست یکی از تیم های تحقیقاتی آزمایشگاه پیشرانه جت ناسا نیز بدلیل تلاش های مستمر برای رهگیری اجرام نزدیک به زمین (NEOs) بعنوان یکی از 100 شخصیت تأثیرگذار سال 2013 از سوی مجله تایم انتخاب شد.

منبع: خبرگزاری ایسنا

  نظرات ()
10 نقل قول از کهن مرد دوره رنسانس، لئوناردو داوینچی نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩٢/۱/٢٦

15 آوریل سال روز تولد نقاش، مجسمه ساز، موسیقی دان، معمار، نویسنده، گیاه شناس، مخترع، مهندس و آناتومیست برجسته ایتالیایی، لئوناردو دا وینچی است. به این منظور، 10 نقل قول کوتاه از این هنرمند و گیک دوران رنسانس را برای شما می آوریم تا با نگاه او به زندگی بیشتر آشنا شوید.


  1. پیشرفت: «فقیر، آن شاگردی است که از استاد خود پیشی نگیرد.»

  2. ضایعات ذهنی: «آهنی که استفاده نشود زنگ می زند؛ آب راکد پاکی خود را از دست می دهد و در هوای سرد یخ می زند؛ همچنین تنبلی و رکود، شیره قدرت ذهن را می مکند.»

  3. حقیقت باقی می ماند: «در نهایت، حقیقت مخفی نمی ماند. پنهان سازی فایده ای ندارد. مخفی کاری در مقابل یک قاضی رفیع مرتبه، بی معنا است. دروغ با نقاب می آید ولی هیچ چیز زیر آفتاب پنهان نمی ماند.»

  4. منطقی بودن: «حواس ماهیتی زمینی دارند؛ اما منطق جدا از آنها در فضای اندیشه غوطه ور است.»

  5. روش علمی: «علم ناخدا است و آزمایش و تجربه همچون سربازان او هستند.»

  6. دام عقاید: «بزرگترین دامی که بشر از آن رنج می برد، عقاید خود اویند.»

  7. چشم ها به راه: «کسی که راست راه می رود، به ندرت زمین می خورد.»

  8. تواضع: «برجسته ترین نمونه تواضع را در بره می بینیم که تسلیم هر حیوانی می شود؛ و وقتی آن را به عنوان غذا به شیرهای در قفس می دهند همان قدر آرام است که در مقابل مادر خود هست، برای همین هم بسیاری مواقع شیرها از کشتنش خودداری می کنند.»

  9. دام هنرمندان: «این بسیار مرا می آزارد که برای به دست آوردن هزینه زندگی ام مجبور می شوم در کار خود وقفه انداخته و به مسائل جزئی رسیدگی کنم.»

  10. ارزش زندگی: «آه بر من، کیست که زیبایی سهم طبیعت در کار مرا درک کند، اگر فکر می کنی نابود کردن آن جنایت است، این انعکاسی است از قباحت گرفتن جان یک انسان؛ و اگر این فرم بیرونی (یعنی جسم)، به نظر تو شگفت آور می آید، به خاطر بیاور که در قیاس با روحی که در درون آن آشیانه کرده، هیچ نیست. آن را رها کن تا به خواست خود مشغول کاری شود که آرامشش در آن است و نگذار که خشم و کینه توزی تو یک زندگی را خراب کند. در حقیقت، آن کس که به جانی اهمیت نداد، خودش نیز لیاقت زندگی را ندارد.»

نویسنده: نیما دادگستر

منبع: نارنجی

  نظرات ()
سونیا کووالفسکی نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۱۱/٤

سونیا کووالفسکی سوفیا کوروین-کروکوفسکی (Sophia Korvin-Krukovskya)، که بعدا به سونیا کووالفسکی مشهور شد، در سال 1850 در مسکو در یک خانواده‌ی اشرافی روسیه، به دنیا آمد. در سن هفده سالگی به سن پترزبورگ رفت و نزد معلمی از مدرسه‌ی نیروی دریایی به مطالعه‌ی حسابان پرداخت. چون به دلیل زن بودن، از ادامه‌ی تحصیلات عالیه در دانشگاه‌های روسیه منع شده بود با ولادیمیر کووالفسکی (که بعدا باستان‌شناس برجسته‌ای شد) که با او اظهار همدردی می‌کرد، ترتیب یک ازدواج صوری را داد تا از مخالفت‌های والدین با تحصیل او در خارج، رهایی یابد. ازدواج در سال 1868 صورت گرفت و در بهار سال بعد، این زوج به هایدلبرگ رفتند.

کووالفسکی در هایدلبرگ در دروس ریاضی کونیگسبرگر و دوبو-آ-رمون و دروس فیزیک کیرشهوف و هلمهولتس حضور یافت. کونیگسبرگر قبلا پیش کارل وایرشتراس در دانشگاه برلین درس خوانده بود و داستان‌هایی که مشتاقانه از استادش نقل می‌کرد، کم‌کم شوق مطالعه در نزد آن معلم بزرگ را در این زن ریاضی‌دان، برانگیخت. وی در سال 1870 وارد برلین شد. از آن‌جا که پذیرفته‌شدن دختران دانشجو در دانشگاه آن زمان، با سخت‌گیری همراه بود، او مستقیما به وایرشتراس مراجعه کرد که او با گرفتن توصیه نامه‌ای قوی از کونیگسبرگر، او را به عنوان یک شاگرد خصوصی پذیرفت. کووالفسکی به زودی به شاگرد مورد علاقه‌ی وایرشتراس بدل شد و  دروس دانشگاهی خود را برای کوالفسکی تکرار کرد. کووالفسکی تحسین وایرشتراس را برانگیخت و به مدت چهار سال نزد استاد به تحصیل پرداخت، و طی این مدت نه تنها دروس ریاضی دانشگاه را فراگرفت بلکه سه مقاله مهم نیز نوشت، یکی درباره‌ی نظریه معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزئی، یکی درباره‌ی تحویل انتگرال‌های آبلی نوع سوم، یکی مکمل تحقیق لاپلاس در شکل حلقه‌های کیوان.

در سال 1874 از سوی دانشگاه گوتینگن، به سونیا کوالافسکی، به طور غیابی درجه دکترای فلسفه اعطا شد و به دلیل عالی بودن کیفیت مقاله‌ای که درباره‌ی معادلات دیفرانسیل با مشتقات جزیی عرضه کرده بود، از امتحان شفاهی معاف شد. در سال 1888 در سی و هشت سالگی به بزرگترین موفقیت دوران زندگی‌اش نایل شد و این زمانی بود که آکادمی فرانسه جایزه بسیار معتبر پری بوردن را به خاطر مقاله‌ی «درباره‌ی گردش مسئله‌ی گردش یک جسم صلب حول یک نقطه‌ی ثابت» به او اعطا کرد. از بین پانزده مقاله‌ای که برای دریافت جایزه انتخاب شده بود، مقاله‌ی کووالفسکی بهترین شناخته شد. این مقاله را چنان استثنایی تلقی کردند که جایزه را از 3000 فرانک به 5000 فرانک افزایش دادند.

از سال 1884 تا پایان زندگیش در سال 1891، کوالفسکی در سمت استاد ریاضیات عالی در دانشگاه استکهلم بود. شعار او این بود:

«هر چه را می دانی بگو، آنچه را لازم است انجام بده، هرچه پیش آید خوش آید».

نویسنده: غلامرضا پورقلی

برگرفته از: شبکه رشد

  نظرات ()
جوزف هنری نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۸

جوزف هنری

جوزف هنری نتایج آزمایش های خود را انتشار نداد و بدین ترتیب از مقامی که می توانست در تاریخ علوم الکتریکی به خود و امریکا اختصاص دهد محروم ماند. این استاد علوم در آکادمی آلبانی در ایالت نیویورک به اکتشافاتی در زمینه الکتریسیته القایی و مغناطیس سال ها قبل از مایکل فاراده نایل آمده بود، ولی در اثر تواضع و غفلت به انتشار آن ها موفق نشده بود. عده ای از وطن پرستان افراطی آن روزگار او را خائن به کشور می نامیدند چون در نوشتن آثار خود غفلت کرده بود.

جوزف هنری در 17 دسامبر 1797 در مزرعه کوچکی واقع در نزدیکی آلبانی نیویورک به دنیا آمد. خانواده اش بسیار فقیر بودند و مدت ها از تحصیل محروم ماند. اغلب اوقات خود را صرف کار در مزرعه کرد. به هر صورت او خواندن را آموخت و تمام کتاب هایی را که پیدا می کرد می خواند، مخصوصاً داستان ها و رمان های عاشقانه. در چهارده سالگی او را به آلبانی فرستادند تا در مغازه ای کار کند ولی به دنیای خیالی تئاتر روی آورد و بعد از دو سال هنرمند آماتور بودن، دنیای واقعی علم را شناخت و بدان سو رفت.

جوزف هنری تقاضای ورود به آکادمی آلبانی کرد که خوشبختانه کلاس های شبانه داشت. بعد از هفت ماه تلاش با کمک مدیر آکادمی، که مرد دلسوز و مهربانی بود و به او تدریس می کرد، شرایط لازم برای معلمی را به دست آورد. جوزف روزها برای امرار معاش تدریس می کرد و شب ها در آکادمی آلبانی به تحصیل خود ادامه می داد. اغلب اوقات او صرف تدریس و تحصیل و رفت و آمد بین دانشگاه و مدرسه می شد و وقتی برای انجام کار زیاد نداشت. خوشبختانه در آکادمی آلبانی رشته شیمی دایر شد و جوزف به عنوان دستیار آزمایشگاه مشغول به کار گردید. این کار برای او جالب بود و در این جا هنری می توانست تمام روز با وسایل آزمایشگاه کار کند و برای سخنرانی های استادان وسایل آماده کند و خود نیز آزمایش هایی انجام دهد، در ضمن به مطالعه و تحصیل خود ادامه داد و در رشته ریاضیات و علوم متخصص شد.

هنری دوره تحصیلی در آکادمی آلبانی را به انجام رساند و سپس با بی میلی مجبور شد کاری در «اری کانال» بپذیرد و کار آزمایشگاهی را رها سازد. او به عنوان مهندس نقشه بردار استخدام شد. کار کانال با موفقیت سریع مواجه شد و منافع زیادی از آن راه عاید ایالت نیویورک گردید و در سایر نواحی نیز می خواستند کاری نظیر آن انجام دهند و فعالیت شروع شد. مشاغل زیادی با درآمد هنگفت برای جوزف در این زمینه وجود داشت ولی در سال 1826 در سن بیست و نه سالگی تمام آن کارها را رها کرد و به تدریس علوم و ریاضیات در آکادمی آلبانی مشغول شد.

برنامه تدریس او بسیار دشوار بود ولی او در تدریس رشته خود معروف بود. او جوانی بود خوش اندام، موبور، چشم آبی و با سلامت کامل در اثر کار کردن در هوای آزاد. چون در آزمایشگاه کار کرده و در اثر کار در تئاتر تسلط بر کلام یافته بود کلاس درسش جالب و گیرا می شد. زمستان ها او به دانشجویان تدریس می کرد و ایام تعطیلات و تابستان با استفاده از فرصت به تحقیقات علمی مشغول می شد.

در انگلستان شخصی به نام ویلیام سترجن آهن ربای الکتریکی را اختراع کرده بود. او میله آهن نرمی را به شکل نعل اسب درآورده بود. روی میله را با لعابی پوشانده و لایه ای از سیم مسی دور آن پیچیده بود. جریان الکتریکی پس از عبور از سیم، میله آهن را مغناطیس می کرد. میله آهن ربای الکتریکی سترجن می توانست 05 /4 کیلوگرم آهن نرم را نگه دارد. هنری آهن ربای الکتریکی سترجن را از نو ساخت و تغییراتی در آن داد. او سیم را با عایق ابریشمی پوشاند و چند دور سیم به آن پیچید بدون این که احتمال خطر اتصال بین دور سیم ها باشد. آهن ربای او می توانست 1035 کیلوگرم را نگه دارد.

ساختن الکترومغناطیس هنری را به این فکر انداخت که مغناطیس را به الکتریسیته تبدیل کند. او یک حلقه سیم عایق به دور آهن نرمی پیچید و دو سر آن را به یک گالوانومتر وصل کرد بعد میله آهن ربا را بین قطب های یک الکترومغناطیس (آهن ربای الکتریکی) قرار داد. با علامتی دستیارش سیم پیچ آهن ربای الکتریکی را به باتری متصل کرد. هنری به گالوانومتر توجه کرد و دید که عقربه گالوانومتر وجود مقداری الکتریسیته را نشان داد و بعد به صفر برگشت. بعد سیم پیچ را از جریان الکتریکی قطع کرد و دید گالوانومتر دوباره ایجاد الکتریسیته را در سیم پیچ دوم نشان داد منتهی در جهت عکس. هنری اصل الکتریسیته مغناطیسی القایی را کشف کرده بود ولی آن را انتشار نداد و فاراده نظر او را عرضه کرد و افتخار و شهرت کسب نمود.

جنبه دیگری در این امر بود که فاراده به کشف آن موفق نشد و آن پدیده خود القایی بود. خوشبختانه افتخار کشف آن در سال 1829نصیب جوزف هنری شد. هرگاه از سیم پیچی جریان الکتریسیته بگذرد در اطراف آن میدان مغناطیسی ایجاد خواهد شد. وقتی جریان الکتریکی را قطع کنیم میدان مغناطیسی ایجاد خواهد شد. وقتی جریان الکتریکی را قطع کنیم میدان مغناطیسی از بین می رود و در اثر این سقوط، ولتاژی در سیم پیچ تولید می شود. تغییر میدان مغناطیسی که نتیجه تغییر جریان است ایجاد ولتاژی می کند و سیم پیچ در واقع ولتاژی در خود القا می کند که بدان خودالقایی می گویند.

در آن هنگام که هنری در آلبانی مشغول آزمایش بود و یقین داشت که از نظر پیشرفت های علمی سال ها جلو افتاده است فاراده نیز در لندن سرگرم آزمایش بود. در سال 1832 فاراده نتیجه تحقیقات خود را چاپ کرد و بر هنری پیروز شد؛ اطمینان خاطر هنری در این مسابقه علمی چندان به نفع او تمام نشد.

با وجود این هنری، به تشویق دوستانش، تعدادی از مقالاتش را برای چاپ در مجله علمی آمریکا آماده کرد. این مقالات و نیز تحقیقات علمی که مبنای این مقالات بود سبب شد که هنری به مقام استادی در دانشگاه پرینستن نایل آمد. وی مدت چهارده سال از 1832 تا1846 در پرینستن به تدریس و تحقیق پرداخت.

از هر کسی نام مخترع تلگراف را بپرسید خواهد گفت: «سمیوئل فینلی بریز مورس»؛ اما جوزف هنری سال ها قبل از مورس مدل های جالب و قابل استفاده ساخته بود که در فاصله 6/ 1 کیلومتر کار می کرد. او سپس دستگاه رله الکتریکی را اختراع کرد و ثابت کرد که با استفاده از آن می توان علایم مخابراتی را چندین بار تکرار کرد. رله الکتریکی امروز بسیار معمول است و اگر چه میلیون ها دستگاه رله الکتریکی ساخته اند ولی اساس و مبنای کار، همان دستگاه هنری است. روش قدیم و جدید با تمام تغییرات جزیی بر این اصل است که یک مغناطیس الکتریکی یک قطعه آهن ربایی که آرمیچر نامیده می شود جذب می کند که در آن حالت مدار الکتریکی را می بندد. جوزف هنری دستگاه تلگرافی را که اختراع کرده بود به مورس و چارلز ویتستون، بانی تلگراف انگلیسی، نشان داد.

اگر عادلانه قضاوت شود دستگاه تلگراف امریکا تا حدود زیادی نتیجه زحمات خستگی ناپذیر مورس بود. دستگاه هنری عبارت بود از یک سویچ و یک زنگ.

مورس عقیده داشت که مکانیسم خودکاری باید به کار برد تا انتقال مخابرات به دقت انجام گیرد و پیام ها مدام ثبت گردد. او دستگاه پیچیده ای ساخت و موفق شد که علایم خط و نقطه را روی نوار کاغذی ثبت کند و سپس آن ها را به زبان معمولی ترجمه کرد. در مدت کوتاهی کارکنان مخابرات توانستند صداهایی را که دریافت می کردند بخوانند و به تدریج مکانیسم پیچیده متروک شد و اساس تلگراف همان زنگ و سویچ جایگزین آن گردید.

در سال 1842، یعنی پنجاه سال پیش از تجربیات هاینریش هرتس، پروفسور هنری به نحوه انتقال و دریافت امواج رادیویی پی برد. او در آزمایشگاه بین دو سیمی که 9 متر از هم فاصله داشتند جرقه الکتریکی ایجاد کرد و دید که دیگری با آهن ربایی کردن سوزنی خاصیت گیرندگی پیدا کرد با این که به الکتریسیته متصل نبود. اما این دفعه در مسابقه علمی چنان جلو افتاده بود که دنیا از درک نتایج آزمایش های او عاجز بود.

شیمی دان و معدن شناس انگلیسی، جمیز سمیشسن، که اصلاً امریکا را ندیده بود، ثروتی معادل نیم میلیون دلار از خود باقی گذاشت که از آن یک مؤسسه علمی بسازند. این پول به موجب تصویب کنگره در سال 1846 سبب ایجاد مؤسسه سمیشسونین شد. این بنا که در واشینگتن واقع شده علاوه بر این که مرکز تحقیقات علمی است به موزه شباهت دارد. جوزف هنری اداره امور این مؤسسه را به عهده گرفت و تا آخر عمرش، یعنی تا سال 1878، در این سمت باقی بود. ساختمان سمیشسونین، که مورد توجه هر مسافری قرار می گیرد، به همت جوزف هنری در سال 1852 به اتمام رسید. هنری اداره هواشناسی تأسیس کرد و اطلاعاتی که بیش از پانصد نفر ناظر از سراسر کشور مخابره می کرد جمع آوری نمود و نقشه های هواشناسی چاپ کرد و پیشگویی هایی در هواشناسی نمود. رصدخانه این سازمان، مطالعاتی درباره خورشید انجام داد و هنری توانست درجه حرارت نسبی لکه های خورشید را تعیین نماید او ثابت کرد درجه حرارت آن ها کمتر از مناطق اطراف خورشید است.

نام جوزف هنری همیشه زنده خواهد بود چون در اندازه گیری الکتریکی بخش مهمی است که به مقدار وسعت میدان مغناطیسی و مقدار الکتریسیته لازم برای ایجاد آن میدان مربوط می شود این اندازه گیری را القا و واحد آن را هنری نامیده اند.

منبع: کان، فیلیپ؛ (1389) دانشمندان بزرگ، ترجمه سید مهدی امین و عباسعلی رضایی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

برگرفته از: راسخون

  نظرات ()
بنجمین تامسن نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۱

کنت رامفرد بنجمین تامسنشاید شما هم شنیده اید که عده ای می گویند مهم ترین چیز زندگی نوشیدن یک فنجان قهوه است. کسانی که بر این عقیده اند کنت رامفرد را دانشمند بزرگی خواهند خواند زیرا او قهوه جوش را اختراع کرده است. ولی برای دانشجویان علوم، کنت رامفرد یکی از قهرمانانی است که مطالعات ذی قیمتی در مورد حرارت دارد.

کنت رامفرد که اسم اصلی او بنجمین تامسن بود در سال 1753 در شهر وبورن در ماساچوست امریکا به دنیا آمد. پدر او زارع بود و چند ماه از تولد بنجمین نگذشته بود که فوت کرد. تحصیلات او قبلاً به وسیله معلم خصوصی و بعداً در مدارس محلی صورت گرفت. با آن که در همان دوره کودکی استعداد او در ریاضیات و آزمایش های علمی به ظهور رسیده بود ولی او مجبور شد که در سیزده سالگی به عنوان منشی فروشگاه به کار مشغول شود. علاقه او به دکتر شدن به علت عدم بضاعت مالی جامه عمل به خود نپوشید.

در هجده سالگی به شغل معلمی در کانکرد، نیوهمپشر، پرداخت. کانکرد شهر مرکزی کلنی بود که قبلاً رامفرد نامیده می شد. بنجمین تامسن جوانی رشید و فوق العاده زیبا بود. زلفان بور و چشمان آبی داشت. روزی که سوار بر اسب می گذشت دل از بیوه سی وسه ساله ثروتمندی به نام رالف ربود. بنجمین و بیوه دلباخته در سال 1772 با هم ازدواج کردند در حالی که او فقط نوزده سال داشت. بنجمین به وسیله زنش در اجتماع آن روز ایالت شناخته شد. فرماندار انگلیسی ایالت نیوهمپشر او را با درجه سرگردی در ارتش محلی استخدام کرد.

بچه زارع دیروزی مقامات نظامی را به سرعت طی می کرد و این امر باعث می شد میهن پرستان انقلابی محلی نسبت به او سوء ظن برند و او را به عنوان مأمور و جاسوس انگلیسی ها بدانند. در نتیجه این امر«فرزندان آزادی» او را دستگیر کردند و تامسن مجبور شد کلنی را ترک گوید. در اکتبر سال 1775 امریکا را به قصد انگلستان ترک گفت و زن و بچه خود را در آن جا باقی گذاشت که تا آخر عمر زنش که هفده سال بعد مرد هرگز دوباره او را ندید.

در انگلستان تامسن به عنوان متخصص مسائل امریکایی در اداره مستعمرات انگلستان مشغول به کار شد. در ضمن آزمایش هایی برای اصلاح باروت و سلاح های گرم انجام داد. به خاطر این خدمت عضو انجمن سلطنتی شد و از طرف شاه در سال 1784 به عنوان شوالیه مفتخر گشت.

فرمانروای باواریا، با توجه به خدمات او نسبت به دولت انگلستان، از وی دعوت کرد تا به عنوان مشاور حکومتی به باواریا سفر کند. در باواریا این مرد با استعداد، مشاغلی از قبیل وزارت جنگ، وزارت پلیس و خزانه داری را عهده دار گردید. این کشاورز زاده در آن جا گذشته از شاه مقام دوم را احراز کرد. یازده سال در آن جا به سر برد و انواع اصلاحات اجتماعی را در فرهنگ و بهداشت و خانه سازی به عمل آورد و همچنین به احداث بیمارستان و اصلاح اراضی و رفاه حال طبقات فقیر و ازدیاد جیره سربازان همت گماشت. ضمناً مطالعاتی برای بهبود وضع و اصول تغذیه سربازان به عمل آورد. به خاطر خدمات او به باواریا از طرف امپراتوری مقدس روم به دریافت لقب کنت مفتخر گردید. او نام رامفرد را که قبلاً به شهر کانکرد، نیوهمپشر، گفته می شد انتخاب کرد. دختر او سارا که بعد از مرگ مادرش به پدر ملحق شده بود عنوان کنتس یافت و مقرری قابل توجهی دریافت کرد.

در شهر مونیخ به یادبود او مجسمه بزرگی برپا کردند. فلسفه بزرگی را که او در این بیانات خود ارائه نموده است نشانه ای از جهان بینی خاص او است. او می گوید: «بسیاری از مردم معتقدند که برای خوشبخت کردن اشخاص ناراحت و شریر باید آن ها را با ایمان کرد ولی چرا نباید این قانون را معکوس گردانیم؟ چرا نباید آن ها را خوشبخت گردانیم و بعد با ایمان سازیم؟» ولی کنت رامفرد نتوانست دختر خود را خوشبخت گرداند. او به امریکا بازگشت و بعدها پدرش را به خاطر این که نگذاشته بود او در فرصت های مناسبت ازدواج نماید سرزنش می کرد.

بنجمین تامسن دوباره به انگلستان بازگشت تا دنبال تحقیقات علمی خود را بگیرد. در ژانویه سال 1798 رامفرد مقاله ای را با عنوان «تحقیقی در منبع حرارتی ناشی از اصطکاک» در انجمن سلطنتی قرائت کرد. این مقاله علمی نتیجه مشاهدات او در کارخانه توپ سازی مونیخ بود. او دیده بود که وقتی لوله های برنجی در کارخانه تراشیده می شوند سخت گرم می گردند. در آن عصر تئوری مربوط به حرارت را «کالوریک» می گفتند. به موجب نظریه کالوریک حرارت را ماده می پنداشتند و فکر می کردند که وقتی اجسام سرد می شوند کالوریک از آن ها خارج می شود. نظریه کالوریک حرارت ناشی از اصطکاک این بود که اصطکاک چنان کالوریک اجسام را خارج می سازد که گویی آب از اسفنج خارج می شود. امروزه برای ما باور کردنی نیست که مردان بزرگ دانش آن روز چگونه این عقیده سخیف را قبول کرده بودند.

کنت رامفرد جعبه ای پر از آب خنک در اطراف استوانه توپ درست کرده بود. چند اسب قوی، دستگاه تراش توپ را به کار می انداختند. دستگاه تراش به توپ فشرده می شد و بعد از چند ساعت کار مداوم آب خنک دور لوله کاملاً گرم می شد.

کنت رامفرد چنین استدلال می کرد: آب مانع رسیدن هوا به استوانه می شود. کالوریک یا حرارت نیز از آب حاصل نمی شود زیرا آب در اول سرد بود و حالا گرم شده است. در برنج نیز نمی تواند ذاتاً وجود داشته باشد. چون وقتی کالوریک از آن خارج می شود به جای سرد شدن گرم می گردد. تنها چیزی که این حرارت می تواند از آن ناشی شود همان عمل اصطکاک آلت تراش با توپ است.

در این اثبات، آزمایش دیگری نیز دخالت داشت که باعث شد نظریه غلط کالوریک خود به خود از بین برود. رامفرد دو ظرف متشابه انتخاب کرد که در یکی آب و در دیگری به همان وزن جیوه ریخت و دهانه هر دو ظرف را محکم بست تا هیچ گونه مایعی از آن ها خارج نشود و آن گاه هر دو را در اتاقی سرد که درجه حرارت آن اندکی بالای صفر بود قرار داد. بیست و چهار ساعت بدان حالت آن ها را نگاه داشت و بعداً دوباره وزن کرد و معلوم شد که وزن آن ها در حالت سردی نیز به اندازه حالت گرمی است و هیچ وزنی از آن ها کم نشده است در حالی که حرارت خود را از دست داده اند. بنابراین چیزی به نام کالوریک وجود ندارد. بدین ترتیب، نظریه کالوریک از بین رفت و از بین رفتن آن به همان اندازه برای علم مفید و مؤثر بود که از بین رفتن نظریه اشتباه فلوجستون توسط لاووازیه.

کنت رامفرد آزمایش های متعددی انجام داد و کشفیات خود را در مورد روش های انتقال و هدایت حرارت انتشار داد. در جریان آزمایش، او یک بطری شیشه ای مملو از مایع رنگی را که داخل آن دانه های خاک بود حرارت داد. این ظرف را در جلوی پنجره گذاشت تا سرد شود. نور خورشید از پشت آن می زد و دانه های خاک کاملاً پدیدار بود. او متوجه شد که دانه ها به سرعت از وسط بالا می آیند و از اطراف پایین می روند. به تدریج که بطری سرد می شد حرکت دانه ها کندتر می شد. وقتی بطری کاملاً سرد شد حرکت دانه ها متوقف گشت.

البته او آزمایش مکرر انجام داد و نتایج را بررسی کرد لیکن راهی که او را موفق به یافتن قانون انتقال حرارت به وسیله گازها و مایعات ساخت کاملاً اتفاقی بود. مایع گرم بالا می آید و مایع سرد پایین می رود. با این که آزمایش کاملاً اتفاقی بود ولی نتیجه ای که رامفرد گرفت ارزش علمی فوق العاده ای داشت. شاید هزاران نفر این جریان را ملاحظه کرده اند و همچنین گرم شدن لوله تراش را دیده اند لیکن تنها رامفرد بود که نتیجه کاملاً علمی از آن ها استخراج کرد.

اگر شما زرورق نازکی را روی رادیاتور قرار دهید جریان هوای ناشی از گرما را ملاحظه خواهید کرد. این جریان را کنوکسیون (انتقال جریان حرارت) نامند. درنتیجه مطالعات رامفرد سیستم حرارتی انگلستان و جهان شکل تازه ای به خود گرفت و از مقدار قابل ملاحظه ای سوخت صرفه جویی گشت و راحتی بیشتری پدید آمد.

شهرت بین المللی و تحقیقات علمی رامفرد، دولت تازه تأسیس یافته امریکا را بر آن داشت که شغل مهم بازرسی کل آتشبارهای ایالات متحد را به او واگذار نمایند. با در نظر گرفتن رفتار سابق او و اتهامی که به عنوان طرفدار انگلیسی ها به او نسبت داده بودند این افتخار بزرگی محسوب می شد لیکن رامفرد ترجیح داد که در انگلستان بماند.

رامفرد که در این هنگام صاحب ثروت هنگفتی شده بود اقدام به تأسیس «انستیتو سلطنتی لندن» کرد. این انستیتو به جنبه های عملی می پرداخت و جنبه تحقیقات نظری را در درجه دوم اهمیت قرار داده بود. هدف این مؤسسه اشاعه معلومات و ایجاد تسهیلات در راه اختراعات و پیشرفت های فنی و استفاده از کشفیات علمی در زندگی اجتماعی بود. دو تن از دانشمندان مشهوری که در این مؤسسه کار می کردند هامفری دیوی و دستیار و جانشین او مایکل فاراده بودند. هامفری دیوی با رامفرد در اثبات تئوری حرارت همکاری داشت و با این که هدف مؤسسه مزبور استفاده از جنبه های عملی بود لیکن در عمل مشاهده شد که هدف های علمی بدون جنبه های نظری قابل وصول نیستند.

آخرین سال های زندگی رامفرد چندان سعادت آمیز و ثمربخش نبود. او با ماری لاووازیه، بیوه دانشمند بزرگ فرانسه، آنتوان لاووازیه، ازدواج کرد. با این که حدس زده می شد نتیجه این ازدواج ثمربخش باشد و دو طرف از لحاظ ثروت و زیبایی و تشخص و علم مانند هم بودند لیکن آن دو نتوانستند چنان که باید و شاید با هم بسازند و پس از چهار سال زندگی آمیخته با ناشادی متارکه کردند.

بنجمین تامسن، کنت رامفرد، در سال 1814 بدرود زندگی گفت. این کنت نامدار، امپراتوری مقدس روم و شوالیه انگلستان، با وجود ثروت و موفقیت های بزرگ دوره حیاتش، مقرر بود که دور از زادگاه خود بی کس و تنها بمیرد. در وصیت نامه خود قسمتی از ثروت بی کرانش را به دانشگاه هاروارد اختصاص داده بود.

رامفرد از شمار دانشمندان بزرگی بود که اساس دانش حرارتی را بنیان نهاد و به وسیله آن آسایش کنونی خانه ها را فراهم آورد و موتورهای ترن، اتومبیل و کارخانجات را به کار انداخت.

منبع: کان، فیلیپ؛ (1389) دانشمندان بزرگ، ترجمه سید مهدی امین و عباسعلی رضایی، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی

برگرفته از: راسخون

  نظرات ()
دانشمندانی که در سال 2012 با دنیای علم وداع کردند نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۱٠/٥

سال 2012 با همه دستاوردها و خدمات علمی برای بشر، درحالی رو به پایان است که شاهد مرگ دانشمندانی بوده که حیات روزمره انسان را تغییر داده‌اند.


به گزارش سرویس علمی خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، «نیل آرمسترانگ»، که به عنوان اولین انسان به ماه قدم گذاشته بود، در سال 2012 و در سن 82 سالگی درگذشت. خانواده آرمسترانگ وی را به عنوان یک مرد خانواده دوست و قهرمان آمریکا خواندند.

آرمسترانگ فرمانده ماموریت آپولو 11 بود و توجه جهان را زمانی که در 20 ژوئیه 1969 بر روی سطح ماه قدم گذاشت و جمله معروف «این یک قدم کوچک برای انسان، یک جهش بزرگ برای بشریت است» را اظهار کرده بود، به خود جلب کرد.

وی بعدها اصرار داشت که گفته « این، قدم کوچک یک انسان ...» اما «یک» در انتقال جمله جا افتاده است.

آرمسترانگ، موفق به دریافت مدال آزادی، بالاترین جایزه به یک غیر نظامی آمریکایی شد.

«سالی راید»، زنی که در سن 32 سالگی به عنوان یکی از فضانوردان شاتل فضایی چلنجر در ماه ژوئن سال 1983 عنوان اولین زن آمریکایی در فضا را بدست آورده بود، امسال در سن 61 سالگی فوت کرد.

«جانیس واس»، یکی از پنج زن آمریکایی که پس از راید به فضا سفر کرده بود، در سن 55 سالگی درگذشت. واس در پنج ماموریت شاتل فضایی از سال 1993 تا سال 2000 به فضا سفر کرد و در سابقه خود فرماندهی دو انتقال محموله را به فضا در اختیار داشت.

«لاول راندال»، آخرین بازمانده از گروهی از دانشمندان موشکی که برنامه فضایی آمریکا را توسعه دادند، در سن 96 سالگی درگذشت. راندال که با «رابرت گودارد»، پیشتاز پرتاب موشک هم‌دوره بود، از دهه 1930 و در دوره جنگ جهانی دوم و تا اواخر قرن 20 به عنوان مهندس موشک در فضای پژوهش و برنامه کار می کرد.

دکتر «جوزف موری»، که جایزه نوبل پزشکی سال 1990 را برای کار پیشگامانه خود در پیوند عضو به دست آورد، در سن 93 سالگی درگذشت. موری اولین پیوند موفق عضو را در سال 1954 انجام داد که در آن یک کلیه سالم از یکی از دوقلوهای سالم به دیگری پیوند زده شد.

«استنفورد اووشینسکی» مخترع باتری نیکل فلز هیبریدی و مجموعه‌ای از دستگاه‌های دیگر، در سن 89 سالگی درگذشت. اووشینسکی، که تا حد زیادی خودآموخته بود، به توسعه دستگاه‌هایی مانند صفحات انرژی خورشیدی، نمایشگر مسطح تخت و قابلیت دوباره‌نویسی دیسکهای فشرده کمکهای بسیاری کرده است.

فناوری نیکل فلزی وی برای تامین نیروی خودروهای هیبریدی، دستگاههای الکترونیکی قابل حمل و بسیاری از دستگاههای دیگر مورد استفاده قرار می گیرد. مجله اکونومیست در مقاله‌ای، اووشینسکی را با عنوان «ادیسون عصر ما؟» خوانده و او را در «گروه مخترعان نابغه» قرار داد.

«کیت کمپبل»، زیست شناس سلولی انگلیسی که به شبیه‌سازی گوسفند دالی کمک کرده بود، در سن 58 سالگی درگذشت. اعلام شبیه‌سازی یک پستاندار از حیوان بالغ در سال 1997 منجر به جنجال قابل توجه از جمله نگرانیهای روزافزون از امکان ادامه یافتن این تحقیقات برای شبیه‌سازی انسان شد. چندین کشور و همچنین آمریکا شبیه‌سازی و تولیدمثل انسان را توقیف کرده و سازمان ملل متحد در یک بیانیه غیرالزام‌آور در سال 2005 از اعضای خود خواست تا هر گونه تلاش برای شبیه‌سازی انسان به هر شکل را ممنوع کنند.

«اندرو هاکسلی» که بطور اشتراکی جایزه نوبل پزشکی را در سال 1963 برای کشف چگونگی تولید پالسهای الکتریکی توسط عصبها که فعالیتهای عضلانی را کنترل می کنند، بدست آورده بود، در سن 94 سالگی درگذشت. هاکسلی از سال 1984 تا 1990 به عنوان استاد دانشکده ترینیتی در دانشگاه کمبریج خدمت کرد.

او جایزه سال 1963 را با «جان هوچکین» و «آلن اکل» از اتریش به اشتراک گذاشت.

اریک کاندل، برنده جایزه نوبل در سال 2000، اظهار کرد که کشف هاکسلی و هوچکین کاری را برای زیست شناسی سلولی نورون انجام داد که ساختار دی‌ان‌ای برای بقیه زیست‌شناسی انجام داده است.

«یوجین پلی»، مخترع آمریکایی کنترل از راه دور تلویزیون که الگوهای مصرف رسانه‌ها و شیوه‌های برنامه‌نویسی تلویزیون را در سراسر جهان تغییر داده، در سن 96 سالگی درگذشت. وی فلش خودکار کنترل از راه دور را در سال 1955 طراحی کرد که بینندگان با اشاره یک دستگاه شبیه به سلاح تابشی به سوی سلولهای نوری ساخته شده در نمایشگر تلویزیون‌های زنیت می‌توانستند شبکه را تغییر داده و صدا را کنترل کنند.

«رولاند مورنو»، مخترع فرانسوی-مصری فناوری کارت هوشمند موجود در کارتهای تلفن، کارتهای بانکی و سیم کارت در سراسر جهان، در سن 66 سالگی درگذشت. مورنو در سال 1945 در قاهره به دنیا آمد و در سن 29 سالگی این مفهوم را برای صفحه مدار مینیاتوری الکترونیکی ثبت اختراع کرد که می‌تواند اطلاعات الکترونیکی را بطور ایمن نگه دارد. این ابداع در نهایت برای او بیش از 130 میلیون دلار حق امتیاز کسب اختراع را به ارمغان آورد.

اختراع او در حقیقت پایه کارتهای هوشمند است که به یک تراشه مینیاتوری رایانه‌ای مجهز بوده و در حال حاضر در سراسر جهان یافت می شود. این فناوری همچنین منجر به ورود سیم کارتهای مورد استفاده در تلفنهای همراه به بازارها شده است.

«جک ترامیل» که با رایانه‌های شخصی کم هزینه کومودور در اواخر دهه 1970 و اوایل 80 رایانه را به میلیونها انسان معرفی کرد، در سن 83 سالگی درگذشت. شرکت بین المللی کومودور اولین رایانه شخصی کم هزینه خود موسوم به PET را در سال 1977 معرفی کرد و به دنبال آن کومودور VIC-20 در سال 1980 و کومودور بسیار محبوب 64 به بازار آمدند.

«مایکل مالون»، مورخ دره سیلیکون و نویسنده آمریکایی اظهار کرد: جک ترامیل واقعا مردی است که انسان عادی را به صنعت رایانه وارد کرد.

«جوزف وودلند»، مخترع بارکد روی تقریبا تمام محصولات در حال فروش در جامعه مدرن، در سن 91 درگذشت.

وودلند یک دانشجوی فارغ التحصیل موسسه فناوری درکسل در فیلادلفیا بود و در دهه 1940 با همکلاسی‌اش «برنارد سیلور» یک فناوری از نوارهای چاپ شده با عرض متفاوت را برای رمزگذاری اطلاعات محصول مصرفی با قابلیت اسکن نوری ابداع کردند.

وودلند مدال ملی فناوری و نوآوری را در سال 1992 دریافت کرد و یکی از اعضای مخترعان ملی سالن مشاهیر شد.

«آرتور جنسن» که نظریه وی در مورد ریشه داشتن فاصله نمرات هوشبهر بین دانش آموزان سیاه و سفید در تفاوتهای ژنتیکی آنان باعث بحثهای زیاد شد، در سن 88 سالگی درگذشت.

جنسن، که استاد بازنشسته دانشکده تحصیلات تکمیلی آموزش در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود، در یک مقاله در سال 1969 در مجله نقد و بررسی آموزشی هاروارد اظهار کرد که هوش عمومی تا حد زیادی ژنتیکی بوده و عوامل فرهنگی مانند پرورش تنها یک اثر کوچک دارند. جنسن که از سوی برخی به عنوان یک نژادپرست شناخته می شد، بارها مورد تهدید قرار گرفت.

«مارتین فلایشمان»، شیمیدانی که در سال 1989 با «استنلی پونز» مدعی دستیابی به «همجوشی سرد» شده بود، در 85 سالگی درگذشت. این شیمیدان متولد چک که در سال 1938 به انگلستان نقل مکان کرده بود، با پونز، دانشمند آمریکایی، در دانشگاه یوتا کار می کرد که این دستاورد در آنجا بدست آمد.

محققان در سراسر جهان در تلاشی بی‌نتیجه کوشیدند تا این آزمایش ساده را که به نظر می‌رسید نویدبخش انرژی تقریبا نامحدود ارزان و مفهوم همجوشی باشد، در شرایط آزمایشگاهی طبیعی بازسازی کنند که با شکست مواجه شده و اتهام درهم و برهم بودن کار و حتی تقلبی بودن آشکار این دستاورد را متوجه این دانشمند کردند.

برگرفته از: خبرگزاری ایسنا

  نظرات ()
سیسرو نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۱٠/۱

سیسروهفتم دسامبر سال ۴۳ پیش از میلاد مسیح، سیسرو (مارکوس تولیوس سیسرو) فیلسوف، خطیب و ادیب روم باستان به‏‌وسیله نظامیان مارکوس آنتونیوس در نقطه‌ای دور از شهر رم کشته شد. مارکوس، سیسرو را متهم به مشارکت در قتل سزار در تالار سنای روم کرده بود و به خون‏‌خواهی سزار، وی را کشت و دستور داد که دست راست و سر او را جدا ساختند و در فوروم (محل سخنرانی‏‌های عمومی در شهر رم)، همانجائی که صد‌ها بار سخنرانی کرده بود، آویزان کردند.

اشتباه سیسرو در این بود که وارد سیاست شده بود. او از خاندان بزرگان نبود و برای این‏‌که به‏‌حساب آید و نیز به‏‌منظور ترویج و عملی ساختن افکار خود وارد سیاست شد و با این کار نه‏‌تنها به اعتبار علمی خود صدمه زد بلکه جانش را هم از دست داد. وی حتی یک‏‌بار مجبور شد برخلاف عقاید فلسفی خود، از اعدام فوری سه ژنرال یاغی جانب‏‌داری کند حال آن‏‌که طبق عقاید او، هر کسی بایستی از حق محاکمه منصفانه برخوردار باشد. سیسرو به‏‌دلیل مخالفت شدید با دیکتاتوری و در عین حال وفاداری به جمهوریت، با کارهای سزار موافقت نداشت.

سیسرو که در سال ۱۰۶ پیش از میلاد در شهر «آرپینو» واقع در ۱۲۰ کیلومتری شرق شهر رم به‏‌دنیا آمده بود، در جوانی به یونان، رودس و ایونی (ساحل غربی آناتولی) عزیمت کرده و در آنجا به مطالعه فلسفه، تاریخ، ادبیات و فن خطابت پرداخته بود. سخنرانی‌های عمومی سیسرو به‏‌قدری نافذ بود که وی را به‏‌عنوان کنسول و سپس سناتور انتخاب کردند و بدین‏‌ترتیب، وارد سیاست شد.

سیسرو طی یک جلسه سنا شدیداً با تصمیم کراسوس برای جنگ با ایران مخالفت کرده بود ولی رأی اکثریت سنا با کراسوس بود. پس از شکست کراسوس در جنگ با ایران از سپهبد سورنا فرمانده ارتش ایران در سال ۵۳ پیش از میلاد و از دست دادن جان خود در این جنگ، اهمیت نظر سیسرو که با این جنگ مخالفت کرده بود، بیش‏‌تر گردید.

سیسرو کتاب «ماهیت بد و خوب» خود را بر پایه آئین زرتشت و آموزش‌های او به رشته تحریر درآورده و در کتاب دیگرش «درباره درستی» نیز بسیاری از اندرزهای زرتشت را نقل و تفسیر کرده است. از سیسرو، آثار و کتاب‏‌های متعددی باقی مانده است؛ از جمله کتاب «موازنه» در علوم سیاسی، وظیفه، فلسفه‌های نادرست، بروتوس، از جانب بالبوس، مسائل فلسفه، عقاید، فنون نطق و خطابت، درباره پیری، پایان‌ها، طبیعت خدایان و...

سیسرو در کتاب «وظیفه» به مسئولیت‌های مختلفی اشاره کرده و تجربه خدمت در ارتش را یک امر واجب دانسته و نوشته است که هر مرد لازم است تجربه نظامی داشته باشد تا نه‏‌تنها مفهوم جنگ را بداند بلکه بتواند نتایج آن را برای خود مجسم کند. وی در همین کتاب، در باب دولت‏‌مرد نوشته است که دولت‏‌مرد همانند یک پدر بایستی همیشه نگران آن باشد که چه میراثی باید از خود باقی بگذارد؛ پدر برای فرزندانش و دولت‏‌مرد برای هم‏‌وطنانش، و هرچه که این میراث غنی‌تر باشد، بهتر است و تاریخ از او به بزرگی و به‏‌عنوان یک انسان کامل یاد خواهد کرد و یاد او همیشگی و جاودان خواهد ماند. کسی نباید برای بازماندگان، «دردسر» به میراث بگذارد.

در کتاب «موازنه»، سیسرو هم‌چنین به دفاع از دمکراسی پرداخته و برای جلوگیری از دیکتاتوری توصیه کرده است که میان سنا (قوه مقننه) و امپراتور (رئیس قوه مجریه) باید موازنه قدرت برقرار باشد. وی اساساً با ریاست یک فرد بر قوه مجریه مخالف است و از شورای ریاست کشور سخن به میان می‌آورد.

سیسرو، حکومت انتخابی را حق بشر می‌داند و به این ترتیب با حکومت موروثی میانه خوبی ندارد. در کتاب مورد اشاره، وی برخوردار بودن از محاکمه منصفانه را حق هر انسانی می‌داند و استدلال می‌کند که عمل و اقدام ناروا (عمل فیزیکی) جرم است؛ نه فکر و اندیشه به‏‌زعم بعضی‌ها بد و نادرست. اگر افکار یک فرد زیان‏‌آور تلقی شود، این شخص باید تبعید شود نه جریمه، زندان و یا اعدام.

سیسرو در کتاب «درباره درستی» نیز نوشته است که هیچ همکار و همنشینی زیان‏‌بار‌تر و بد‌تر از چاپلوس نیست و یک چاپلوس نباید به خدمت عمومی (کارمندی دولت) پذیرفته شود. سیسرو می‌گوید که اگر قدر‌شناسی نباشد؛ خدمت و خلاقیت هم وجود نخواهد داشت و مردمی که قدر پیشینیان خود را که خدمت کرده‌اند، نشناسند و آنان را در نظر نداشته باشند، کشورشان - دیر و یا زود - از هم خواهد پاشید.

او غم‏‌انگیز‌ترین رویداد یک ملت را جنگ داخلی (برادرکشی) می‌داند. سیسرو با این‏‌که چندین‏‌بار در مذمت قضاوت عجولانه نوشته است، خود در نامیدن پمپی ژنرال رومی به «پمپی بزرگ» - که جاه‏‌طلبی او و دیگران باعث یک جنگ داخلی خونین در روم شد - عجله کرد که یکی از انتقادهای وارده به سیسرو همین بوده است. بخش‏‌هایی از کتاب «فنون نطق و خطابت» سیسرو هنوز هم در مدارس غرب - که این رشته، از دروس اجباری آن‌هاست - تدریس می‌شود.

منبع: خبرگزاری ایمنا

  نظرات ()
دسیدریوس اراسموس نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/٩/۱۱

دسیدریوس اراسموسدیدیه اراسم معروف به «دسیدریوس اراسموس»، فیلسوف بزرگ هلندی و دانشمند فدایی متون یونانی که یکی از نامدار‌ترین انسانگرایان قرن شانزدهم بود، بیست و هشتم اکتبر سال ۱۴۶۶م در روتردام هلند به‏دنیا آمد. اراسموس فرزند نامشروع یک کشیش بود. پدر و مادر او در کودکی اراسموس درگذشتند و خانواده‌ای سرپرستی او را بر عهده گرفتند. اراسموس در دوران تحصیل خود نشان داد که حافظه‌ای فوق‌العاده دارد و بسیاری از آثار نویسندگان باستانی را از حفظ بود.

اراسموس در سن هفده سالگی علی‌رغم میل خود به یک دیر سپرده شد اما بعد از چند سال صومعه را ترک کرد تا تعالیم مسیحیت را در پاریس بیاموزد. او که از گذراندن این دوره‌ها خسته و دلمرده شده بود، به تدریس خصوصی و خواندن ادبیات کلاسیک روی آورد.

وی علاقه‌ زیادی به مطالعه‌ کتاب‌های ادبی باستان داشت و تدریجاً در این امر تبحر ویژه‌ای یافت. اراسموس برای مدتی به پاریس رفت و به سال ۱۴۹۷م عازم آکسفورد شد و به مطالعه در ادبیات یونانی پرداخت. در این هنگام بود که با بسیاری از اعیان و اشراف انگلیس و نیز تامس مور - کشیشی انگلیسی که در زمره‌ رفرمیست‌های انگلستان محسوب می‌شود - آشنایی پیدا کرد.

در سال ۱۴۹۹م با جان کولت - انسانگرای اهل آکسفورد - ملاقات کرد. کولت چنان تأثیری بر اراسموس گذاشت که راهب هلندی تصمیم گرفت زبان یونانی بیاموزد و به یکی از دانشمندان انسانگرا تبدیل شود. در عرض چند سال، اراسموس به هدفش رسید و راهی را پیش گرفت که او را به یکی از مهم‌ترین انسانگرایان قرن شانزدهم اروپا تبدیل کرد.

اراسموس در کمبریج به تدریس ادبیات یونانی پرداخت، به فرانسه و ایتالیا رفت و با ژان دومدیچی - که بعد‌ها با نام لئون دهم به مقام پاپی دست یافت - آشنا شد. اراسموس در شهر پادوا از سرزمین ایتالیا به طبع برخی آثار خود پرداخت و طی سال ۱۵۰۹م از ایتالیا به انگلستان عزیمت کرد. پادشاه وقت انگلیس - یعنی هانری هشتم - از دوستان اراسموس بود.

اراسموس در این سفر مدت ۷ سال در انگلستان اقامت گزید و در ایامی که در منزل دوستش تامس مور به‌سر می‌برد، کتاب «در ستایش دیوانگی» را تألیف نمود. از انگلستان به هلند رفت و آخرین سال‌های زندگی‌اش را در شهر بال سوئیس گذراند. اراسموس در آنجا گوشه‌گیری پیشه کرد و به تألیف و مکاتبه با بسیاری از چهره‌های فرهنگی و سیاسی زمان خود پرداخت.

کتاب «در ستایش دیوانگی» به عبارتی ختم می‌‏شود که نه هجو است و نه سرزنش: «دین حقیقی، تأسی به صفا و سادگی عیسی علیه‏السلام است.» از آراسموس آثار دیگری نیز به‏جای مانده است که «تربیت یک شاهزاده مسیحی» و «آباء کلیسا» از آن جمله‏اند. دیدیه اراسم معروف به «دسیدریوس اراسموس»، سرانجام در تاریخ یکم دسامبر سال ۱۵۳۶ میلادی در سن هفتاد سالگی درگذشت.

منبع: خبرگزاری ایمنا

 

برای آشنایی بیشتر با آثار، آراء و نظرات این فیلسوف بزرگ به ادامه مطلب توجه فرمائید.


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
راز نبوغ آلبرت اینشتین فاش شد نویسنده: عباس یوسفی - ۱۳٩۱/۸/٢٧

بررسی تصاویر مغز آلبرت اینشتین توسط عصب‌شناسان نشان می‌دهد قشر مخ او با انسان‌های عادی تفاوت چشمگیری دارد و مغز او در بخش‌هایی که مسئول تفکر انتزاعی و محاسبات هستند، پیچیده‌تر از دیگر انسان‌هاست.  

  

محبوبه عمیدی: آلبرت اینشتین یکی از باهوش‌ترین انسان‌های روی زمین بود، به همین دلیل کنجکاوی محققان در بررسی ساختار مغز او طبیعی به نظر می‌رسد. البته همگی این محققان شانس بررسی مغز این دانشمند بزرگ را مدیون توماس هاروی هستند که تصمیم گرفت عیلرغم خواست اینشتین، مغز او را در فرمالدئید نگهداری کند، از آن عکس بگیرد و سپس این مغز استثنایی را به 240 قسمت برش داده، از این برش‌ها اسلایدهای میکروسکوپی تهیه و آنها را برای محققان بسیاری ارسال کند. بررسی دقیق‌تر این تصاویر و برش‌ها نشان می‌دهد مغز اینشتین بیشتر از آنچه تاکنون گمان می‌کرده‌ایم با مغز انسان‌های عادی متفاوت است. 

به گزارش نیچر، این تصاویر که اندکی پس از مرگ اینشتین تهیه شده و به تازگی با دقت و تفصیل مورد بررسی قرار گرفته‌اند، نشان می‌دهند مغز او دارای چندین ویژگی غیرمعمول است که مسیر را برای توانایی‌های ذهنی فوق‌العاده اینشتین هموار کرده‌اند.

توماس هاروی، آسیب‌شناس بیمارستان پرینستون هنگام کالبدشکافی این فیزیکدان بزرگ مغز او را عیلرغم درخواست اینشتین پیش از مرگ از بدن او جدا و در فرمالدئید نگهداری کرد. او تعدادی عکس‌ سیاه‌وسفید از این مغز گرفت و سپس آنرا به 240 قطعه برش داد. از هر یک از این قطعه‌ها برش‌هایی میکروسکوپی تهیه و آنها را برای بهترین آسیب‌شناسان عصبی جهان ارسال کرد. این کار به قیمت اخراج شدن از کار برای هاروی تمام شد. 

اما کالبدشکافی مغز اینشتین در ابتدا چندان امیدوارکننده نبود. بررسی‌ها نشان می‌دادند مغز او کوچکتر از یک مغز متوسط است و از تغییراتی که با افزایش سن در هر مغزی رخ می‌دهد، در امان نمانده است. با این وجود هاروی این قطعات را در یک شیشه دهان‌گشاد حاوی فرمالدئید در دفتر خود نگهداری کرد و سال‌ها بعد آنها را در اختیار محققان دیگری قرار داد که به بررسی مغز اینشتین علاقمند بودند و موفق شدند با بررسی مجدد این نمونه‌ها به ویژگی‌های غیرمعمول متعددی پی ببرند.

تحقیقی که در سال 1985/1364 انجام شد، نشان می‌داد در دو بخش از مغز اینشتین تعداد سلول‌های غیرعصبی موجود در مغز (که گلیا نام دارند) به ازای هر نورون به شکل چشمگیری بیشتر از دیگر افراد است. پژوهش دیگری که یک دهه بعد منتشر شد نشان می‌داد لوب آهیانه او فاقد یک شیار و ساختار دیگری است که سرپوش آهیانه نامیده می‌شود. شاید عدم وجود این شیار باعث شده اتصالات عصبی در این ناحیه که وظیفه درک بهتر فضایی و مهارت‌های ریاضی متعددی مانند محاسبات را به عهده دارد، افزایش پیدا کند.

بررسی‌های تازه

در حال حاضر دین فالک، انسان‌شناس دانشگاه ایالتی فلوریدا در تالاهاسی و همکارانش 12 عدد از عکس‌هایی را که توسط هاروی تهیه شده از موزه ملی سلامت در سیلور اسپرینگ، مریلند به امانت گرفته و طرح چین‌ها وشیارهای مغز اینشین را با 85 مغز دیگر که متعلق به تحقیق دیگری بود، مقایسه کرده‌اند.

بسیاری از این تصاویر از زوایای غیرمتعارفی گرفته شده‌اند و ساختارهایی را نشان می‌دهند که در تصاویر پیشین قابل‌رؤیت نبوده‌اند.

اینشتین یک ویولن‌نواز فوق‌العاده بود. شاید توسعه بیش از حد بخشی از مغز او که با دست چپ در ارتباط بوده (قشر حسی‌پیکری نیمکره راست مغز) این مهارت خیره‌کننده را باعث شده است.

فالک می‌گوید: «برجسته‌ترین بخش مشاهدات ما به پیچیدگی و الگوی چین‌ها در بخش‌های خاصی از قشر مخ اینشتین برمی‌گردد، این پیچیدگی‌ها مخصوصا در قشر پیش‌پیشانی، لوب آهیانه و قشر بینایی بسیارمتفاوتند. قشر پیش‌پیشانی او برای تفکر انتزاعی که اینشتین برای رسیدن به تئوری نسبیت به آن تکیه کرده، به اندازه کافی پیچیده بوده است. احتمالا این پیچیدگی فضا و گسترش عصبی کافی را در اختیار این ناحیه از مغز او قرار داده تا بتواند به این توانایی استثنایی دست پیدا کند».

فالک و همکارانش علاوه بر این متوجه یک ویژگی غیرمعمول در قشر حسی‌پیکری راست مغز اینشتین شدند که اطلاعات حسی را از بدن دریافت می‌کند. در این بخش از مغز، ناحیه‌ای که با دست چپ در ارتباط بود گسترش قابل‌ملاحظه‌ای داشت و می‌توانست عامل موفقیت چشمگیر اینشتین در نواختن ویولن باشد.

ساندرا ویترسون، عصب‌شناس رفتاری دانشگاه مک‌مستر در همیلتون، کانادا که کشف کرد مغز اینشتین فاقد سرپوش آهیانه است و باعث شد بررسی‌های دیگر آغاز شود، می‌گوید: «این مطالعه می‌تواند جایگاه و امکان دستیابی به عکس‌ها و برش‌های متعدد مغز اینشتین را فراهم کند و در نهایت باعث شود محققان دیگری به تفاوت‌های دیگر آناتومیک مغز او با انسان‌های دیگر پی ببرند».

منبع: خبر آنلاین

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
موضوعات دانشمندان ریاضی دانشمندان فیزیک دانشمندان شیمی دانشمندان نجوم دانشمندان فلسفه دانشمندان علوم پزشکی دانشمندان زیست شناسی دانشمندان زمین شناسی دانشمندان روانشناسی دانشمندان سایر علوم دانشمندان ایرانی دانشمندان زن فهرست مخترعان مقالات مرتبط با دانشمندان
مطالب اخیر 10 دانشمند که جانشان را فدای هدفشان کردند! جیمز مارش، شیمی‌دانی که داستان زندگی‌اش می‌تواند سناریوی یک فیلم باشد! مریم میرزاخانی مریم میرزاخانی، برنده معتبرترین جایزه ریاضی جهان فردریک بانتینگ میراث گالیله: 8 سال حبس خانگی، 400 سال حضور جهانی فیروز نادری: غفاری، غولی در جامعه علمی ایران بود توصیه برنده نوبل فیزیک 2013 به دانشجویان سن و سال دانشمندشدن دانشمندان کله شق و کج خلق
پیوند ها کادو تولد برای پسر پروژه های AVR هدیه تولد برای دختر ابزار وبلاگ همه چیز در باره شبکه سايت های رنك 4